|
|
|
خداحافظ پدر بزرگ ...
کاش من و تو می فهمیدیم اومدنی رفتنیه ... نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ - ساعت ٦:٤٢ ق.ظ توسط فانوس عبرتهای تاریخ ... بازخوانی یک شعر
امســال محـــرم عجب آشــوب به پا شد این ظلم به ما شد غم بر سرغم رفت و عزا روی عزا شد این ظلم به ما شد این ماه محـرم چه عجب ماه عجیبیست اوضاع غریبیست خواهم دو سه خطی بنویسم که چها شد این ظلم به ما شد ساقط شده از پیروجوان یکسره تکلیف ز اخبار و اراجیف افســوس عــزا داری این ماه قضــا شد این ظلم به ما شد این ماه چه ماهیست که باحفظ شریعت از خــط طــبیـعــت بیرون شده یک دسته که هنگام لقا شد این ظلم به ما شد در دیده ی ما دانه ی لؤلؤ شده یاقــوت یاران همه مبهوت افســرده در این واقـعه عقــل عقـلا شد این ظلم به ما شد آی راسـتی ! از کجــروی دور زمــــانه با چنـگ و چغـانه بر دار فـنــــا پیکــــر پاک عـــلمـــــا شد این ظلم به ما شد آی راستی ! امسـال در این مـاه محـرم در محفـــل مـاتــم قـــول علـمــا و حکمـــــا باد هــــوا شد این ظلم به ما شد این است همان ماه که یکدسته زمردم رفتند ســوی قـــم قم غم شد وغم قوت و غذای رفقــا شد این ظلم به ما شد یک سلسلسه رفتند به تجریش ودزاشوب از وحشت وآشوب یک طایفـه با مغــلطه انگشـت نمــا شد این ظلم به ما شد ارباب جـــرایــد همـه چــون آب برفــتند احـــزاب بـرفـــتـند معصومــه ی قم مأمـن خاص سفرا شد این ظلم به ما شد ژانـــدارمه و قــــزاق به آییـــن پیمـــبر هـــســــتـند بــرادر والله که این جنگ همه خبط و خـــطا شد این ظلم به ما شد ... گفتم به دل غم زده این حال چه حالیست امسال چه سالیست ؟ دل غش بنمود از غـم و تاریخ ادا شــد این ظلم به ما شد بنگر که چها شد ...؟؟؟!!! سروده ی سید اشرف الدین حسینی گیلانی (نسیم شمال) 1334 هـ . ق به راستی یادش گرامی باد ... نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ - ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ توسط فانوس عبرتهای تاریخ ... از گوهر کلام حسین ع
زندگی با ظلم : وَ لا الحَیاة مَعَ الظالمینَ الاّ بَرَما زندگی با ستمکاران را جز خستگی و ملال ثمری نیست . صفات یزیدی : یزید فاسقٌ، شاربُ الخَمر، و قاتِلُ النَفس، وَ مِثلى لا یُبایــِعُ لَمثلَهُ یزید فاسق و شراب خوار و خونریز است هر کسی مثل من با هر کسی چون یزید بیعت نمی کند . از : بررسی تاریخ عاشورا نوشته : مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی نوشته شده در تاریخ دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ - ساعت ٧:۳٦ ب.ظ توسط فانوس مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
این زندگی حلال کسانی که همچو سرو
. آزاد زیســت کـــرده و آزاد مــی رونـــد
نوشته شده در تاریخ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ - ساعت ٩:٢٤ ب.ظ توسط فانوس عبرتهای تاریخ - حاکمیت شوگون ها
اینکه ژیپانگو سرزمین آفتاب سرخ است . اینکه خدای آفتاب نام آن را ساماتو نهاد . این که امروز آن را ژاپن می گویند . برایم مهم نیست مهم این است که این سر زمین صبور و مرموز سالهای پر آشوبی را بر برگهای کهنه تاریخ افزوده است . در ژاپن امپراطور چنان مقدس و متعالی بود که تا پرستش او پیش رفتند . در نگاه دین شینتو پرستش اجداد خانواده ، پرستش نیاکان قبیله و سرانجام پرستش پادشاه امری مهم بود . دین قوی و پر نفوذ بودا چون رقیبی بی همتا از راه رسید و تقدسی را که سالها مردم برای امپراطور قائل بودند تقدیم روح بلند گوتاما بودا کردند . باید کاری صورت می گرفت . سالها از پی هم می گذشت و قرنها در لایه های تاریخ ته نشین می شدند . چهارصد سال نزاع بین خان و رعیت این کشور را ضعیف کرده بود . در قرن دوازدهم میلادی امپراطور، دین و سیاست را در هم آمیخت و خود را پیشوای مذهبی ملت ژاپن اعلام کرد . او می خواست طبقه نجیب زادگان و سپاهیان را تحت امر خود در آورد و از قدرت آنان در حکومت خود بر مردم بهره مند شود . چنین شد اما در قرن ١۶ میلادی تحت قیادت دیکتاتوری که به نام دین بر مردم حکم می راند نجیب زادگان و مالکان با روی کار آمدن سردارهایی به نام شوگون از میان رفتند . نفوذ و حیطه اختیارات شوگون ها در سالهای 1600 تا 1867 میلادی چنان بالا گرفت که توانستند نظام واحد سیاسیی را در مملکت بر قرار سازند . اینان تمام امور اقتصادی و سیاسی و روابط بین الملل را در دست گرفتند . کم کم امپراطور در زیر سایه شوگون ها به عروسکی بدل شد که تنها مجری فرامین آنان بود اگر چه به ظاهر او ولی مطلق مردم ژاپن و موجودی مقدس بود به حدی که قانون برای امپراطور حق توارث ابدی و سلطنت جاوید قائل گردید و او را معصوم و منزه و غیر قابل تعرض دانست !!! به حکم کلی تاریخ که هر دولتی مهلتی دارد دولت شوگون ها نیز با محدودیتها و دخالتهای بی جا و متعصبانه خود سیر نزولی خود را آغاز کرده بود . ادامه دارد ... نوشته شده در تاریخ شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ - ساعت ٥:۳٠ ب.ظ توسط فانوس وقتی دلم بهانه کودکی گرفت
زیاد نمی آم اینجا چون جز نمک روی زخم دردهای بی علاجم چیزی نمی بینم و نمی خونم شاید دلیلش هم حسی غریبی که با تو دارم هم حسیی که دلیل حفظ فاصله یی خاص شده هم حسیی غیر قابل توصیف ... اما امشب هم باز کار خودت رو کردی ... و رفتم . رفتم به : واااااای امیر ...
کی می دونه بچه ها مواد مذاب چیه ؟ و در کجا درست میشه ؟ دستم رو بلند کردم . دستم بین فواره ی دستهای کوچک هم کلاسی ها گم شد ... اما او مرا پیدا کرد ... ــ تو پسر گلم ... ــ من خانم معلم ؟! ــ بله عزیزم ... ــ توی آتشفان درست می ... یکی صدام کرد : آقا ببخشید با کی کار دارید ؟ برگشتم ، نگاهم کرد دوباره سوالش رو پرسید . سرم رو به طرف کلاس برگردوندم ... شیشه شکسته بود و کلاس خالی بود . و خانم کامکار رفته بود ... سالها پیش رفته بود ... در حالی که دست کودکی ام در دست گرم و مادرانه اش بود ... پاسخی به اون زن میان سال و ساده پوش ندادم ... به سرعت از حیاط قدم به خیابون گذاشتم تند تر از وقتی که زنگ خونه می خورد . بی هدف دور شدم ... شاید فرار می کردم ... شاید دنبال گمشده یی بودم... گمشده یی که دیگه نمی دونم کجاست ... کاش می شد روزی ، تمام خودم را پیدا کنم ... کاش ... نوشته شده در تاریخ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ - ساعت ٢:۱٥ ق.ظ توسط فانوس عبرتهای تاریخ - نینوا
نینوا ، پایتخت دولت آشور بود . حکومتی که تنها با رعب و وحشت خود را پا بر جا نگه می داشت . اما سرنوشت « کنام شیر » که قرن ها عامل هراس مردم ستمدیده ی خاور نزدیک بود به دست ظالمانه خودشان رقم خورد ... به سال 612 ق . م در پایان محاصره یی طولانی و در نبردی خونین ، دولت آشور خلع سلاح شد . و پایتخت که با هجوم لشکریان بابـِـل و ماد در دو جبهه غافلگیر شده بود ، سقوط کرد .
نینوا ، تصویر عبرت انگیزی از فرجام کار قدرتهایی است که سلطنتشان بر سر نیزه ی جنگجویان و نظامیان تکیه دارد . شهری آکنده از قتل و بند و دروغ که سرانجام به ویرانه ای از آتش و خون تبدیل شد و امروز از آن همه هیبت و تکـّبر جز کتیبه های باستانی کوهستانهای خاموش کرکوک چیزی نمانده است . و تو انگار افسانه یی می شنوی و می خوانی ... ****
و اما مردمی که عاقبت به کمک ماد و بابل از زیر یوغ سنگین اسارت آشور بیرون آمدند گرفتار نوعی دیگر از اسارت شدند ...
تاریخ ، چه عبرتها و گاه چه تکرارهای شوم و غمباری دارد !!!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ - ساعت ٢:٠۱ ب.ظ توسط فانوس اینجا وبلاگ فانوس نیست . به همین راحتی ...
از خیلی وقت پیش نمی خواستم دیگه چیزی بنویسم به هزار و یک دلیل ... ولی تنها به یک دلیل نوشتم و آن قامت بلند راستی و صداقت است که بر صلیب کشیدند و به دوشمان دادند . مانده بودم این آخرین متن را در این ساعات نیمه شب از چه بنویسم . وزن ثانیه ها را با تمام ترازوهای عالم نمی توانم محاسبه کنم .بیچاره دلم که این بار را چه گران میکشد . هر چیزی عمری دارد . علی علیه السلام فرمودند : لِکُلِّ دَوْلَةٍ بُرْهَة (غرر الحکم و درر الکلم، ص: 344 ) برای هر دولتی مدتی است متناهی .. انقلاب : تولد 22 بهمن 1357 وفات 22 خرداد 1388 باور نمی کنید ؟ سندش در وزارت کشور موجود است . فردا اعلام می کنند . چرا گفتم وفات ؟ جوابش را در سر زمین پهناور گوگل جستجو کنید تحت عنوان (مادام العمر شدن ریاست جمهوری) خدا نکند راست باشد ! ... خوشتر آن باشد که سّر دلبران گفته آیـــد در حــدیث دیگـــــران شاید بهتر باشد آخرین متن این وبلاگ تفسیر این چند بیت باشد . سعدی سیاسی نبود اگر چه گفت : ادب مرد به ز دولت اوست مولوی سیاسی نبود این ذهن خسته ام بود که شعرش را به این ورطه کشید . تقدیم به سبزینه های همه برگهای سر زنده عالم . تقدیم به برگهای سپیدارهای بلند که در عبور نوازشگر نسیم دست تکان می دهند . تقدیم به سر بندها ، ناخن ها ، مچ بند ها ، گره های دخیل امام زاده ها که سبزی خود را به سبزی جنگلهای مغموم و ساکت وام دادند و جاودانگی بخشیدند . تقدیم به اکثریتی که اقلیتشان کردند . بسم الله الرحمن الرحیم جانــم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
فرعون مرده ولی تفرعون و فرعونیت نمی میرد موسی مرده ولی موسوی زیستن نمی میرد . راستگو باش تا موسوی باشی . یعقوب وار وا اسفـــاها همــــیزنم دیدار خوب یوسف کنـعانم آرزوست بینایی به چشم نیست که یعقوب را اگر چه چشم نبود ولی مشتاق دیدار یوسف بود . زیبا رویی به صورت نیست به سیرت است . آنکه سیرت زیبا دارد قلوب حقیقت جویان را جذب می کند . بالله که شهر بیتو مرا حبس میشود آوارگـی و کـوه و بیـــابانم آرزوست به کجای این شهر دل خوش کنم . کاش مادرم باد و پدر طوفان بود . وحشی و گریزپای . دلزده از ماندن . غزلخوان سرود رهایی و بی سامانی . جاری ، تا فراسوی مرزهای خود ساخته . آنسوی کلاف سیم ها و تحکّم آهن . جایی که معنی دروغ را باید در لغتنامه ها جستجو کنی . زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شــیر خــدا و رســتم دستانم آرزوست مولا جان ! می بینی چه بر سر نهج البلاغه آوردند نهروانیان ؟ آنان که بر پیشانی پینه نماز داشتند و خود را نخبه می خواندند . از یاد بردند که تو فرمودی : از آنان مباش که کار نیک دیگران را اندک مىداند، و همواره از مردم عیبجوئى مىکند و از خود تعریف مىنماید. ( ترجمه الإیمان و الکفر بحار الانوار، ج2، ص: 446) ای رستم ! ای بزرگ پهلوان اسطوره یی ادب و نجابت ... کاش بودی و رسم مردی و مردانگی را دوباره زنده می کردی که شغادها در راه برادرانشان نیزه در چاه کاشتنده اند .
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست مردم ... میزان ... رأی ... چه واژه های مبهمی شده اند . میزان رأی مردم است ! مردمی که میزان را گم کرده اند چگونه خود می توانند میزان حق و باطل باشند ؟ میزان چیست ؟ میزان دین خداست . میزان علیست وقتی در اوج حکومت زره اش را به آن یهودی میدهد در دادگاهی که خود امیرالمومنین شهر اش است ! چرا ؟ زیرا بیّنه و دلیلی ندارد ... میزان علیست وقتی فرمود : بین حق و باطل چهار انگشت فاصله است . فاصله یی بین چشم تا گوش . دلم از مردمی که میزان ندارند و خود میزان و سنجش هر چیز شده اند می گیرد . گــویاترم ز بـــلبـــل اما ز رشـــک عام مُهرست بر دهــــــانم و افغانم آرزوست ............................................................................................................. ........................................................................................... .................................. . دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست انسانیت نه به پول است نه به شهرت . نه به مقام است و نه به نسبت . نه از امام زمان سخن راندن قبل از هر کلامی حاصل می شود و نه با شال سبز تحقق می یابد . انسانیت گوهریست که در صدف سینه های صادق پرورش می یابد . کاش این شرافت در ما نمیرد ... کاش قوه تشخیصمان بیمار نگردد ... کاش . هر چند مفلــسم نپذیرم عقــیق خـُـــرد کــــانِ عقـــیق نــادر ارزانم آرزوست حقوقم زیاد نیست ، اگر چه توّرم کم نیست . خانه ام بزرگ نیست ، اگرچه شرفم کوچک نیست . اگر عدالت را سهمیه بندی کردند و گیر ما نیامد ، اما حاضر نیستم سهمم را با بهای سنگین تحقیر بستانم . حقارت زیبنده دون صفتان است ... گوشم شنید قصـــه ایمـان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست سخن در حیطه اخلاق زیاد است و کتب اخلاقی و دینی مشحون از این دست کلمات گهربار . اما از گفت تا تحقق یک عمر فاصله است ... من آن ایمانی را می جویم که کاسه شیر را به قاتلش تعارف می کند . نه آنکه اعتلای خود را در تخریب دیگران بجوید . من آن ایمانی را در پستوی تاریخ می کاوم که آرش را به اوج قلّه ی عزّت می کشد . من آن ایمانی را می طلبم که در شلمچه تا تمام نیروهایش آب ننوشیدند گلوی تشنه اش را تر نکرد . چشمم از بی گوهری کم سو شده ... باقـــی این غــــزل را ای مطـرب ظـریف زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست آرزویی جز این برایم نمانده که آرزو کردن را از یاد مبرم ... شاید روزی بیدار شویم و ببینیم تمام آنچه بر مـلــَـتمان گذشت کابوسی بیش نبود .
بدرود ...
نوشته شده در تاریخ شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ توسط فانوس از تو چه پنهان ...
یک چند دل افگارشدم ازتو چه پنهان در مکـتب اخیار شدم از تو چه پنهان صحبت همه رابود ز اسـرارغم عشق من نیزدراین کارشدم ازتو چه پنهان مُهـری به زبانم زده بـودم نـزنــم دم مجبور به گفتار شدم از تو چه پنهان یاران سر تشریح تو درمانده ومبهوت من شارح هشیار شدم از تو چه پنهان با عقل کجا میشودازعشق سخن گفت؟ من بر سرانکار شدم از تو چه پنهان از لعل لبت تا که گشـودم لب توصیف طوطی شکـرخوارشدم ازتوچه پنهان تا وصف مَه روی تـو آغـاز نمــودم با مِهرتو سرشارشدم از تو چه پنهان از ذوق تمنّای وصـال تــو به یکـبار از غیر تو بیزار شدم از تو چه پنهان گه خاک سر کوی تو گشتم گهی ازهجر چون ابر گهر بار شدم از تو چه پنهان گـــه خرقه تهی کـرده به امــید وصالت چون روح سبکبارشدم از تو چه پنهان جُرمم شـده اظهار انا العشق چو حلاّج شـطـّاح سر دار شدم از تو چه پنهان تا دور تو گردم نه محال است تسلسل گردونۀ تکــرار شدم از تو چه پنهان گــه ساکـتم و سر بنهم جــانب صحرا گــه بلـبل گلـزار شدم از تو چه پنهان درخواب گران میرود عاشق عجبا من با عشق تو بیدار شدم از تو چه پنهان فانــوس ، فروزنده شد از نور نگاهت زان مخزن الانوار شدم از تو چه پنهان
22 رمضان المبارک 1429 2 مهرماه 1387
نوشته شده در تاریخ جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ - ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ توسط فانوس عید فطرت ... مبارک
اول اینکه روزه ام را در روز فطر هم نمی شکنم . مگو که حرام است . اگر روزه را خاص بطن بدانی ... آری دوم اینکه سحرهای بی سحری گذشت اما سحر آفرین هنوز بهترین ساحر مملکت عشق است ... ربنای غروب گذشت اما رب بی غروب هنوز دلبری می کند . سوم اینکه ................................... چهارم اینکه اگر بدانیم از چه بگسستیم و به چه پیوستیم مرز بندگی و رهایی را می فهمیم ... بندگی بهتر است یا رهایی ؟ باز گرد به گسستن و پیوستن ؟ جواب سوالم را در اینجا خواهی یافت ... پنجمی شاید تو باشی !!!
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ - ساعت ۳:۱٧ ق.ظ توسط فانوس در شهر دل ، هیچ کوچه یی را بن بست نیافتم ... نوشته شده در تاریخ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ - ساعت ٥:٠٧ ق.ظ توسط فانوس قوی باش
انسانهای قوی اراده می کنند و انسانهای ضعیف آرزو ... نوشته شده در تاریخ یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ - ساعت ۱:٤٤ ق.ظ توسط فانوس مـَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
تقدیم به پیشگاه مولی الموحدان اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب علیه آلاف تحیّة و الثناء
علی نــور خـــدا مــرآت یـــزدان علی شمس هدایت ضوء ســـبحان علی تـأویــــــل آیــات الــــــهـــی علی قـــرآن ناطـق ، سّــر فــرقان علی قـطب حقــایق ، نور حکــمت علی دروازه علـم اسـت و عـرفـان علی مَجـــلای انـــــوار ربــــوبـی علی مجــرای تام فــیض رحمــــان علی اســرار عــلــم لا یـزالـــــــی علی عـیـن عــدالـت ، عـین بـرهـان علی فـرمانــروای مــا ســــوای الله علی عــزّ دوعـالـــم ، فخـــر انسان علی مســند نشــین عــالـــــم غیــب علی شـــیر شجــاعت ، شـاه مردان علی کشــتی امــن مُـلــک ناســـوت علی دارنــده ی سُــکـّـان امــــــکان علی ســــــرّ بــقــــا و جـــــاودانـی علی مــــاءِ مَـــعـــین و آب حَــیوان علی مســجود و ممســوس مــلائک علی مغـــبوط یوســف ، مـاه کنعــان علی پـــروده ی دســــت پـیـمــــــبـر علی دارنـده ی مُلـــــــک سـلیمــــان علی ذکـــــر قلــــوب عارفــان است علی قـبـض الوصـول قصـر سلـطان علی دار الــقــــرار مسلـک عشـــق علی نِعـــم المَـقَـر مِـن مکــر شیطان علی فصـــل الخطاب و ضـامن الوُدّ علی حصـــن الحـصـــین اهل ایمـان علی مفـتــــــاح اسـمـــــاء الهــــــی علی فـتـّــــاح باب هــر ســه کیـهـان علی جـنـّـات عــدن و نـور فــردوس علی هشــتم بهشـــت و ذات رضـوان علی عـرش و علی کـرسی علی لوح علی مـتـــن صــراط الله و میــــــزان علی نـزدیــکـــتر از قــاب قـوســــین علی پیونــــد آغــــــاز اسـت و پایــان علی دان اسم جامــــع ، جَـفـر اکــــبر علی با اســـــم اعـظـــم متـّحـــــد دان علی را شــــرح کــردم لیک ناقـــص علی را گفـــتـم از پیـــدا و پـنـهـــــان علی و مــــدح مـــن ! اسـتغفــــــرالله ... علی را کــی بُــوَد مـدحـی بـه دوران ؟ علی را نیســـت پایـــان مدح و تمجـید علی را نیســـت بسـط و شـرح و تبیان علی هســــتی تو دریـــــــــای ولایــت علی در بحــــر وصفت عقــل حــیران علی در یـوم الـحســرة لـطــف فرمـــا علی بـر مـــا کـــرم بـنـــما و احســـان علی جــان ... ســاقی کـوثر تو هسـتی علی در کــــام مــا آبـــی بیــافــشــــان علی ای ســــــــاقــی روز قــیـامـــــت علی فانـــوس را مـــگــذار عطشـــــان
سیزدهم رجب 1375 بعد از بازگشت از منزل استاد حسن زاده آملی بازنگری امشب به یاد دارم که در آن روز پر برکت و ماندگار در یاد استاد فقط این ذکر را زمزمه می کردند شاید هزار بار ... اســــد الله که در وجـــود آمد در پس پرده هر چه بــود آمد ... با تشکر از امیر برادر بزرگوارم که سالها ورق پاره های این سروده را مخفی کرده بود
ولادت علی علیه السلام بر تمام محبّان و شیعیان مبارک باد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - ساعت ۱:٠۱ ق.ظ توسط فانوس ابن خلدون ( 808 - 732)
زوال دولت از دیدگاه ابن خلدون پیش نگاه : در نگاه ابن خلدون بستگی هایی که بین انسانها وجود دارد « عصبیت » خوانده میشود همین عصبیت پایه شکل گیری دولت و حکومت است . نوعی اتحاد عقیدتی و ارزشی . اکنون : هر دولت پس از شکل گیری بنا بر قوانین ضروری راه زوال را نیز می پیماید . عمر دولت ها کم و بیش منطبق با سه نسل است . نسل اول : سازندگان قدرت حاکمه هستند . این نسل از توانایی های زیاد و عصبیت نیرومند برخوردار است . در این نسل حاکم مقام پیشوایی و مقبولیت مردمی دارد . نسل دوم : این نسل به تدریج از اهداف و ارزشها دور شده و کم کم به تنعم و تن آسایی و خوش گذرانی خو می گیرند . حاکم نیز برای تحکیم قدرت مطلقه خود یاران پیشین را کنار می زند ( یاد سخن چگوارا - مبازر کوبایی - افتادم که گفته بود : هر انقلابی برای بقای خود به ناچار فرزندان خود را می خورد ... شاید او نیز با اندیشه های ابن خلدون آشنا بوده ! - فانوس -) و پایه های عصبیت را سست می کند . در این مرحله حاکم قدرت را انحصاری کرده و عصبیت را کنار می گذارد . نسل سوم : در این نسل هم عصبیت مضمحل شده است و هم دولت مردان با خو گیری به تن آسایی وخوش گذرانی توان خود را از دست می دهند . نتیجه نهایی : در چنین وضعی دولت در مرز زوال به سر می برد . آنگاه یک تهاجم از نیروهای بیرونی کافی است تا این دولت را برافکند . به نقل از کتاب : تاریخ اندیشه سیاسی در ایران و اسلام ص 126 نوشته ی دکتر کمال پولادی - نشر مرکز نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ - ساعت ٢:٥٥ ب.ظ توسط فانوس
دوشم نگه افتاد به رخســـاره ی ماهی در پیش رخش پرده یی از ابر سیاهی بودی به مثـل عـــارض او گـاه تجلـّـی چون دسـته گلی در وســط سبز گیاهی مبهـوت ، جهانی شـده از نور جمــالش
مجـذوب نمـوده همـه دل ها به نــگاهی من ناظــــر آن مَهـــوش زیبای سمـاوی او نـاز کـــنـان پـرده بر انـداخـته گاهی افسـونگــــر دل ها شده جـادوی نگاهش تعـویذ نـدارد ثمـــر از چـشـــــم تبــاهی هــر دل نکــــند درک رخ یـارکمـــا کان هــر دیــده نبیـــند رخ دلــــدار کمــــاهی اسرار جمالش چه طلب میکنی از عقل ؟ در عشــــق بـجــــوی و دم انفــاس الهی پروانه شهـــید اسـت چـو در انجمن شمع افکـــند در آتـش پــر خـود خواه نخواهی فانوس که گاهی نظری داشت در آن مه مهجـور شد امـروز از آن حشمت شاهی
16 خرداد 1387
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ - ساعت ٢:٥٦ ق.ظ توسط فانوس برداشت
اسلام اینک مانند همه ی سنتـّهای زنده فرهنگی ، فکری و اعتقادی دستخوش طوفان مقاومت ناپذیر جهانی سازی شده است . البته اسلام امروز از قبول سر خوردگی ها و شکست های مکرر جوامع داخلی خود یعنی مسلمانان سر باز می زند و به آرمانشهری پناه می برد که هنوز هم به وسیله روحانیان تبیلغ و گاه تحمیل می شود و این در حالیست که این دولتها مشروعیت سیاسی ندارند ، و اسلامی عامیانه که مدعی است اسلامی انقلابست در حال سر بر آوردن است . در چنین جوامعی عقیده سیاسی حاکم است که سعی می کند شهروندان را در جهلی مرکب درباره هر آنچه به دیپلماسی میان کشوری مربوط است نگه دارد . در چنین شرایطی بجاترین تحلیلها و مشروع ترین انتقادها با توسل به « به دلیل امنیت ملی » نادیده گرفته می شود . متاسفانه از تاریخ اسلام ، مطابق با نیازها ، کشمکشها و جنگهای مستمر ، بهره برداری شده و یک اسلام تخیلی که ساخته و پرداخته ی بازیگران سیاسی است - که البته باطل و دروغ است – شکل گرفته . این بازیگران سیاسی و در واقع روحانیون ، قدرت تعبیر و تفسیر را به نفع خود به کار می گیرند و اسلامی فرضی را که عوامل محلی ، تاریخی ، جامعه شناختی ، روانشناختی ، و اساطیری در آن نادیده گرفته شده است ، بر اذهان عمومی تحمیل می کنند . انقلاب اسلامی امروز ایران بیش از حد زیر سلطه ی روحانیانی قرار گرفته است که به یک دین عوام گرا نزدیک تر است تا یک معنویت روشنفکرانه و عقلانی . راه اعتراض و اصلاح بسته مانده و نیروهای معترض به بهانه های مختلف سرکوب می شوند . در این کار وزیران آموزش و پرورش با همتایان خود در وزارتهای کشور ، امور دینی و اطلاعات در مسیری که دولت حزبی تعیین کرده است برای توجیه ملی همکاری می کنند . جای انکار نیست که بعضی از دولتها بیش از دولتهای دیگر در سامان دادن ، سر گرم ساختن و مهار کردن این نیروهای معترض و اصلاح طلب موفق هستند . از مقاله : اسلام امروز میان سنـّت و جهانی سازی - نوشته : پروفسور اسلام شناس محمد ارکون - مطبوع در کتاب : سنتهای عقلانی اسلام - ترجمه ی : فریدون بدره ای نوشته شده در تاریخ جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ - ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط فانوس شبی با مولانا
...
نوشته شده در تاریخ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - ساعت ٦:۱٢ ق.ظ توسط فانوس استبداد دینی ؟
وقتی ظلم و زور در کسوت دین ظهور می کنند کثیفترین نوع استبداد شکل می گیرد . استبداد دینی چیزی جز تلفیق این دو نیست . در چنین وضعیتی ، باب هرگونه تغییر و اصلاح و انتقاد بسته است . نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - ساعت ۳:٤٩ ب.ظ توسط فانوس عبدالله بن مقفّع
اهل (گور) شیراز بود . که امروز فیروزآباد نامیده می شود . در سال ۸۰ هـ . ق متولد شد . وی در بزرگسالی اسلام آورد و قبل از آن نامش روزبه بود و نام پدرش دادویه معروف به مقـفـّع . روزبه بعد از پذیرش اسلام خود را عبدالله نامید . با وجود ایرانی بودن جزو ده نفر نخست فصحا و بُلغای عرب نامیده می شود . او یکی از مترجمین و ناقلان حکمت از فارسی به عربیست . وی در سال ۱۴۲ هـ . ق به قتل رسید . نام ابن مقفّع با کلیله و دمنه مترادف گشته . کلیله و دمنه کتابیست کهن که در اصل به زبان سانسکریت ( هندی باستان ) نگاشته شد . شاید کاری جمعی بود . بعدها طبیبی ایرانی ( برزویه طبیب ) که به قصد تحقیق در گیاهان هندی به آن سرزمین سفر کرد با زیرکی نسخه یی از این کتاب ممنوع و تحت الحفظ را تهیه کرد و با خود به ایران آورد . وی نسخه خود را به زبان پهلوی استنساخ نمود . سپس توسط ابن مقفّع به عربی باز گردانده شد و آنگاه نصرالله منشی آن را به فارسی دری ترجمه کرد و رودکی سمرقندی آن را به نظم کشید . آموزش حکمت سیاسی به مردم ، وزیران و شاهان با زبان ساده و تمثیلی حیوانات و پرندگان وجهه نظر این کتاب ماندگار و کهنگی ناپذیر میباشد . این کتاب یکی از ذخایر عالی بشریست که خواندن آن روح آدمی را نیرو می بخشد . هدف ابن مقفّع از ترجمه کلیله و دمنه این بود که دامنه ی فعالیتهای اجتماعی و سیاسی خود را توسعه دهد و موفق به اصلاح شاه و ملّت گردد .کلیله و دمنه صرفاً مجموعه یی از پندها و نصایح ساده و کودکانه نیست . بلکه دارای مبانی جدّی در زمینه های مبدأ و معاد ، جبر و اختیار ، اخلاق فردی و جمعی و سرشت شناسی بشر بوده و درونمایه یی فلسفی و سیاسی دارد . ولی برای آنکه مطالعه آن برای صاحبان قدرت گزنده و تلخ نباشد ، آن را در چهار چوب داستانهایی از زبان بهائم قرار داده اند . اگر چه نه اصل کتاب در برخی دوران های هند آزاد بود و در واقع جزو کتابهای سیاه محسوب میشد و نه ترجمه آن را حاکمان برتابیدند . شاید به دلیل همین انتخاب تلخ و برخی سخنان و انتقادات بود که ابن مقفّع را منصور دوانیقی به نحوی فجیع به قتل رساندید . بجزکلیله و دمنه ابن مقفّع آثار دیگری نیز دارد که شامل چندین رساله و کتاب است . مجموعه آثار او توسط دارالکتب العلمیه بیروت به چاپ رسیده . گمان نکنم که اجازه دهند روزی این رسائل و کتب به فارسی ترجمه شود ... آنچه که موجب شد گزیده یی از سخنان او را بهانه نوشتن در اینجا قرار دهم شباهت اوضاع سیاسی زمان او و حاکمان آن دوران با روزگارمان است . افسوس که گاه در تاریخ ، خورشید های دانایی و خرد را به تیغ کین و جهلِ ستمگرانی می سپارند که دشمن نور و آگاهی اند . شاید سیاهی برخی از برگهای تاریخ ما نیز به خاطر همین خرد ستیزی هاست . خرد ستیزی هایی که هنوز هم گاه گاه سموم آن شامه افهام را آزار می دهد ... او در رسالة الصحابة می نویسد : « وُلاة الشّر ( زمامداران بد ) از مشورت با دانشمندان دوری می کنند . آنان آرامش و سکوت ظاهری مردم را بهانه رضایت مردم قرار داده و از ترسِ جرأت یافتن آنان ، مجال مداخله به کسی را نمی دهند در حالی که اخبار و تذکر چیزی بر گوینده آن نیفزاید اما موجب اصلاح شنونده می گردد » . « نظامیان و سپاهیان نباید در امور اقتصادی و سیاسی مداخله کنند و نظامی باید فقط نظامی بماند » .« لازمه ی جامعه سیاسی متعادل دو چیز است . اول عقل و دوم دین . حیات جامعه سالم به شریعتمداری و خردورزی است » « یکسان سازی قوانین در سراسر بلاد اسلامی ضروریست تا قضات به فتاوای مختلف تمسک نکرده و میل شخصی یا افراد صاحب نفوذ را در رأی خود دخیل نکنند . موارد اختلافی باید در مجمع هایی که از افراد آگاه و سلیم النفس تشکیل شده بررسی شود و پس از حل مشکل ، آن را به سایر قضات ابلاغ کنند تا بر خلاف آن عمل نشود و به مروراین کار کتاب مرجع قضایی در کلیه بلاد اسلامی را فراهم می آورد و از نابودی جان و مال و عِرض مردم جلوگیری خواهد کرد » . افسوس که این سخنان در گوش مسئولان ما به افسانه بیشتر شبیه است تا پندهای حکیمانه در هدایت بهتر جامعه به سوی سعادتی مدنی ... افسوس ... نوشته شده در تاریخ سهشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - ساعت ۱:٢٧ ق.ظ توسط فانوس غزل
فــدای مَـقــدم گل شـد هـــزار بلــبل زار گلی چـو قــامـت یارم نـرُسـته در گلـزار ز اشتیاق کنم خواب را جواب امشب به زِیج رؤیت رویش نشسته ام بیدار خمار خال و خَد و قد و قامتش گشـتم نشـان دهـید مـــرا راه خـانه ی خمّـار ز بـاده توبه نـمودم به مـذهب اسـلام چـو سـاقی است نگارم ز توبه اسغفار فتاده شعله بدامن. شکیب از چه کنم ؟ حـدیث صـبر اگـر چه بخوانده ام بسـیار مریض اگـر نتواند شدن به نـزد طبیب ضـرورت اسـت طـبـیـب آیـدش بَرِ بیمـار مـن آن مریض غریبم که خفته در بستر مـن آن فـِـتاده ز پایم که مــانده از رفتار حدیث عشق مگو عاشقی همه دَرد است کـه نیـم کِـرده نباشــد ِبـسـان صــد گفتار اگر چه شمع وجودم بسوخت از عشقت ولـی کنـم به وفـا داری ام هـنوز اِقــرار تـَـنیده در تن من همچـو جـان شـیرینی غـریب نیست که جان دادنم شـود دشوار سپیده سر زد و فانـوس می شود خاموش کـه نور پــرده دَرَد از دقـــایق و اســـــرار
۱۳ دی ۱۳۸۶ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ - ساعت ٦:٤٤ ب.ظ توسط فانوس |
آرشیو ایمیل
قرآن مصور كمى شعور آرام چون برف زمستان نيم رخ دختر بارانى رها خواب هايم آدم اينجا تنهاست مهرآئين لاله نشانى او دادگاه رسمى كتابنامه فلسفه - ویکی پدیا نیلوفر پژوهشگران فلسفه محسن كدیور سال های تاكنون سنگچین عشق علیه السلام كتابخانه ديجيتال انتشارات دانشگاه تهران اوقات شرعي روزنامه جام جم با شاعران |